زهر است اعطای خلق هر چند که دوا باشد

حاجت ز کی میخواهی جایی که خدا باشد

Pages

‏نمایش پست‌ها با برچسب اشعار و شاعران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اشعار و شاعران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

شعری از مولوی در باره جنازه اش

آرامگاه مولانا جلال الدین محمد بلخی در قونیه، ترکیه

به روز مــرگ چــو تــابـوت مــن روان باشـد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مـگـری و مـگـو دریـــــغ دریــــــغ
بدوغ دیو در افتـــی دریــــــغ آن باشد

جنازه ام چو بـبـیـنـــــی مگو فــراق فــراق
مرا وصـــــال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گـــور ســــــپاری مـگــو وداع وداع
که گور پرده ی جمعیــــت جنان باشد

کدام دانه فرو رفـــــــت در زمین که نرســت
چرا به دانه ی انسانیت این گمان باشد

دهان چو بستی ازین سوی . آن طرف بگشای
که های هوی تو در جو لامکان باشد
مولوی

۱۳۹۲ فروردین ۳, شنبه

پس چی کنم؟

گر زغم ناله و فغان نکنم پس چی کنم

درد دل را به محبان نکنم چـــــــی کنم



پردهء چشم من از نقش رخش خالی شد

اشک را زیور چشمان نکنم چـــــی کنم



نیست در شــــــهر مرا مونس و هم ناله دل

خود به خود قصه هجران نکنم پس چی کنم



دستگیری نکند کس ز منی خسته روان

آشنایی به فقیران نکنم پس چــــــــی کنم



شهروندان همه بر ظاهر ما مــــــی بینند

رنگ بر موی پریشان نکنم پس چــی کنم



همچو یوسف بفروشند به بازار مــــــــرا

شکوه و گله ز اخوان نکنم پس چی کنم

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

ای وطن!


ﺍﯼ ﻭﻃﻦ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ
ﺻﻠﺢ ﺗﻮﺍﻣﯿﺪ ﻣﺎ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﻣﺎ
ﮔﺮﭼﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮﺳﺖ ﺧﺴﺘﻪ،ﺩﻟﺰﺩﻩ
ﮐﺎﺑﻞ ﺍﺕ ﺁﯾﯿﻨﻪﺀ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﻣﺎ
ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﯾﺶ ﭘﺮﺯﺷﻌﺮﻭﺷﻮﺭﻭﻋﺸﻖ
ﺑﻠﺦ ﺗﻮ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﻮﻻﻧﺎﯼ ﻣﺎ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺳﺘﺎ ﻥ ﺳﺘﻢ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺍﺵ
ﺑﺎﻣﯿﺎﻧﺖ ﺧﻠﻮﺕ ﺑﻮﺩﺍﯼ ﻣﺎ
ﺩﺭﺑﺪﺧﺸﺎﻧﺖ ﺷﮑﻮﻩ ﺍ ﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍ ﺳﺖ
ﻗﻨﺪﻫﺎﺭﺕ ﻧﻐﻤﻪ ﻭﺁﻭﺍﯼ ﻣﺎ
ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻭﺡ ﺳﻨﺎﯾﯽ ﻏﺰﻧﯽ ﺍ ﺕ
ﻗﻨﺪﻭﺯﺕ ﺷﻬﺮ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ
ﻫﺴﺖ ﻣﻬﺪﻋﺸﻖ ﻭﻋﺮﻓﺎﻥ ﻭﺳﺨﻦ
ﺍﯼ ﻫﺮﺍﺕ ﺍ ﺕ ﻣﺎﯾﻪ ﻭﻣﻌﻨﺎﯼ ﻣﺎ
ﺟﻮﺯﺟﺎﻧﺖ ﺷﻬﺮ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ
ﻓﺎﺭﯾﺎﺏ ﺍ ﺕ ﺷﻬﺮﻩﺀ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ
ﺍﯼ ﻭﻃﻦ ! ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ
ﺻﻠﺢ ﺗﻮ ﺍﻣﯿﺪ ﻣﺎ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﻣﺎ
ﺍﺯﺗﻮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭﺑﻠﻮﺭﯾﻦ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﻓﮑﺮﻣﺎ،ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺎ ﺳﻮﺩﺍﯼ ﻣﺎ
ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺑﺎﺩﺍ ! ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺧﻮﺷﺖ
ﺩﻭﺭﺍﺯﺧﺎﮎ ﺍﺕ ﻣﺒﺎﺩﺍ !ﭘﺎﯼ ﻣﺎ
ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ
ﮐﻮﻩ ﻣﺎ،ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﺎ،ﺻﺤﺮﺍﯼ ﻣﺎ

۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

هفده سال در نبود عاصی ؛ زخم های که هر روز ناسور می شوند

عاصی بزرگترین شاعر دوران معاصر افغانستان  است  که برخی ویژه گی ها و پرداخت ظریفانه وی را در افغانستان شاعران هم دوره اش کمتر توانسته اند تبلور دهند.
عاصی کسی بود که توانست ادبیات کلاسیک را که کسانی مثل: "واصف باختری " و امثال او از آن حمایت می کردند با ادبیات نو که برخی از روشنفکران افغانی جسته و گریخته به آن پرداخته بودند آشتی دهد.
قهار عاصی از ادبیات مردمی و فلکوریک هم غافل نشد و دانش او در این حوزه باعث شد تا هم در میان قشر فرهیخته و روشنفکر جامعه و هم در میان توده مردم بیشتر شناخته شود.
اما هفده سال پس از خاموشی اش ، جامعه فرهنگی امروز افغانستان هنوز هم از وی به عنوان شاعر مدرن و عصیان گر یادمان به عمل میاورد .

خلوتی کو که خیالات تو آنجا ببرم

خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
دیده بربندم و دل را به تماشا ببرم

قصه ام را به كدام آیینه فریاد كنم
شهر خود را به سر راه كی آباد كنم
بار این درد همان خوب كه تنها ببرم

جلوه شوخ بهارم كه ز رنگ افتاده
مشت امیدم و در سینه تنگ افتاده
آه اگر حسرت امروز به فردا ببرم

گوشه یی كو كه تسلیكده ی دل باشد
عاشقی را وطنی باشد و منزل باشد
كه به آن گوشه دل بی سر و بی پا ببرم

بهتر آنست كه برخیزم و بی هیچ صدا
دست تنهایی خود گیرم و تنها تنها
عشق را وسوسه انگیزم و خود را ببرم 
 
قهار عاصی

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

ای دل!


ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من 

مولانا جلال الدین محمد بلخی

پس چی کنم؟



گر زغم ناله و فغان نکنم پس چی کنم
درد دل را به محبان نکنم چـــــــی کنم

پردهء چشم من از نقش رخش خالی شد
اشک را زیور چشمان نکنم چـــــی کنم

نیست در شــــــهر مرا مونس و هم ناله دل
خود به خود قصه هجران نکنم پس چی کنم

دستگیری نکند کس ز منی خسته روان
آشنایی به فقیران نکنم پس چــــــــی کنم

شهروندان همه بر ظاهر ما مــــــی بینند
رنگ بر موی پریشان نکنم پس چــی کنم

همچو یوسف بفروشند به بازار مــــــــرا
شکوه و گله ز اخوان نکنم پس چی کنم

شاعر: نظیر ظفر

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

این دود سیه فام كه از بام وطن خاست

این دود سیه فام كه از بام وطن خاست
                           از ماست كه بر ماست
وین شعله سوزان كه برآمد ز چپ و راست
                               از ماست كه بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم
                              با كس نسگالیم
از خویش بنالیم كه جان سخن اینجاست
                              ازماست كه بر ماست
ما كهنه چناریم كه از باد ننالیم
                          بر خاك ببالیم
لیكن چه كنیم ، آتش ما در شكم ماست
                           از ماست كه بر ماست
اسلام گر امروزچنین زار و ضعیف است
                          زین قوم شریف است
نه جــرم ز عیسی نه تعدی ز كلیساست
                            از ماست كه بر ماست
گوییم كه بیدار شدیم! این چه خیالی است
                                     بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است كه محتاج به لالا است
                               از ماست كه بر ماست

شعری از پرتو نادری در قالب آهنگ استاد فانوس



شب بی تو از ستاره صدايی نميرسد
آوای ماهتاب به جايی نميرسد
در گوش سنگزار سياهی درين سکوت
از نينواز نور نوايی نميرسد
زين رود بار حادثه چون بگذرم که هيچ
بر فرق پيل موج عصايی نميرسد
چندين بهار آمد و اما در اين چمن
يک سبزه هم به نشو نمايی نميرسد
در خونزمين دود به جز بوته های دود
سرو بلند سبز قبايی نميرسد
پُر گشته گوش دشت ز فرياد اهرمن
نوری ز چلچراغ درايی نميرسد

صدف

همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشد

دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشد

به کرشمة نگاهش دل ساده لوح ما را

چه به ناز ميربايد چه قشنگ ميفروشد

شرری بگير و آتش به جهان بزن تو ای آه

ز شراره يی که هر شب دل تنگ ميفروشد

به دکان بخت مردم کی نشسته است يارب

گل خنده ميستاند غم جنگ ميفروشد

دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی

که غزال چوچه اش را به پلنگ ميفروشد

مدتيست کس نديده گهری به قلزم ما

که صدف هر آنچه دارد به نهنگ ميفروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ ميفروشد

وطن

همسایگان چرا شده اند خصم جان ما
هم ظالمانه سوخته اند آشیان ما
توفان های فتنه و آشوب از جنوب
برباد داده هستی و هم خانمان ما
از شرق نیز باد مخالف همی وزد
آمیخته زهر دوستی خود به نان ما

بتخانه نشین استم از کعبه سخن دارم

بتخانه نشین استم از کعبه سخن دارم
عیب است مسلمان را زین کیش که من دارم

هر هشت بهشت اینجا در دامن یک مست است
کوثر به گدا بخشد ساقی یی که من دارم

تا جان ندهم جانان هرگز ننماید رخ
جز مرگ علاجی نیست این درد که من دارم

از دود درین صحرا گیرید سراغم را
من دوزخی عشقم در شعله وطن دارم

گر پوش مزارم را از برگ گیاه سازید
دهقان همین دشتم از سبزه کفن دارم

هم رند همین باغم هم شیخ همین صحرا
در مغز نمی گنجد معنی یی که من دارم

شعر از دهقان کابلی

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

در خلوت مولانای بلخی



به پيشوازاز بزرگداشت هشتصد مین سالروز تولد مولا نا جلا ل الدين محمد بلخي در کابل و نام گزاری سال ۲۰۰۷ میلادی به عنوان سال مولا نا جلال الدین محمد بلخی از جانب سازمان ملل
ني من منم و ني تو تويي ني تو مني
هم من منم و هم تو تويي هم تو مني
من بي تو چنانم اي نگار ختني
كاندر غلطم كه من توام يا تو مني

شعری از مولانایی بلخی



مرده بودم زنده شدم، گریه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که سرمست نیی، رو که از این دست نیی
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو شمع شدی، قبله‌ی این جمع شدی
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم

سخنی از مولانای بلخی

هر نفس نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نونو می رسد
مستمری می نماید در جسد
آن زتیزی مستمرشکل آمده است
چون شرر کش تیز جنبانی است
شاخ آتش را بجنبانی به ساز
درنظر آتش نماید بس دراز
این درازی مدت از تیزی صنع
می نماید سرعت انگیزی صنع
چرخ سرگردان که اندرجست وجوست
حال او چون حال فرزندان اوست
که حضیض و گه میانه گاه اوج
اندروازسعد و نحسی فوج فوج
گه شرف گاهی صعود و گه فرح
گه و بال و گه هبوط و گه ترح
حال امروزی به دی مانند نی
همچو جو اندرروش کش بند نی
فکرت هر روز را دیگر اثر
شادی هر روز از نوعی دگر

مولانای بلخی در غزل خود در باره صوفیان چنین میگوید



صوفیان آمدند از چپ و راست
در به در کوبه تو که باده کجاست
در صوفی دست و کویش جان
باده نی صوفیان زخم خداست
سر خم را گشاده ساقی و گفت
الصلا هر کسی که عاشق ماست
اینچنین باده و چنین مستی
در همه مذهبی حلال و رواست
توبه بشکن که در چنین مجلسی
از خطا توبه صد هزار خطاست
چون شکستی تو زاهدان را نیز
الصلا زن که روز روز صلات
مرمست گر ز چشم خویش انداخت
مردم چشم عاشقانت جایت
گر برفت آب روی کمتر غم
جای عاشق برون آب و هواست
آشنایان اگر ز ما گشتند
غرته و آشنا در آن دریاست

مولانا جلال الدین محمد بلخی ترک بود



پان تورکیست ها می گویند که مولانا جلال الدین بلخی شاعر بلند آوازه ی زبان پارسی که تمام جهان به نامش افتخار می کند ، از اوزبیک های بلخ بود . اینک ، نوشتاری از یک پان تورکیست را به شما پیشکش می کنیم که اوزبیک بودن مولانای بلخی را به خیال خود اثبات کرده است . مهربانی کنید ، این نوشته را بخوانید . به زودی پاسخ اش را نیز به نشر می رسانیم . با سپاس .

مولانا ترک است، فقط چند روزی از خاک ایران رد شده

حضرت مولانا جلال‌الدین بلخی ثم رومی در بلخ یا مرکز (ترکستان جنوبی) که فعلا مربوط مملکت افغانستان می‌باشد تولد یافته و زبان مادری‌اش ترکی و زبان دومی‌اش دری بوده، طوریکه در ترکستان افغانستان همه ترکی زبانان به عین شکل زبان دومی‌شان دری می‌باشد. مولانا در سن 6 سالگی با پدرش سلطان‌العلما از طریق ایران به قونیه ترکیه امروزی هجرت نموده است و در ا یران با شیخ فریدالدین عطار ملاقات نموده، تمام علاقه و ارتباط مولانا بجز از چند روز در خا ک ایران و مردم ایران همینقدر بوده و بس.

مولانا در خانۀ خود بزبان ترکی اوزبیکی صحبت می‌نمود و تاجیکی را طوریکه از اشعار او برمی‌آید بحد عالی می‌دانسته و وی اشعار ترکی بسیار دارد او گوید:

ترکی همه ترکی کند
تا جیک تا جیکی کند

من ساعتی ترکی کنم
یک لحظه تاجیکی کنم

گویا تنها لحظۀ تاجیکی گوی‌های او شعر سرودن وی است وبس. اگر او ایرانی می‌بود و یا به ایران تعلق می‌داشت چرا به ایران حیات بسر نبرد؟ و معلوم است که او ترک بوده و با ترکان ترکیه احساس آرامش و قومیت و هم‌زبانی می‌نموده است. حضرت مولانا ترک بودن خود را اینطور ثابت می‌نماید و پاسخ این سوال را که مولانای رومی از کجا است از خود او بپرسیم.

گفتم ز کجایی تو، تسخیر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان، نیمیم زفرغانه

و باز در بیت زیر تأکید می‌نماید که او یک ترک است و طوریکه ترک‌ها گوشت را نیم خام می‌خورند و می‌فرماید که من ترک هستم و در تصوف، نیم خام می‌باشم

ترک جوشی کرده‌ام من نیم خام
از حکیم غزنوی بشنو تمام

بیت بالا بصورت خاص حکم می‌نماید مولانا به ترک بودن خود هم اعتراف و هم افتخار می‌نماید. نوشتن و یا سرودن شعر بزبان تاجیکی این معنی را نمی‌دهد که باید نویسنده و یا شاعر فارسی زبان باشد. حکیم انوری ابیوردی، خاقانی شیروانی، نظامی گنجوی، الخارزمی، شمس تبریزی یا مرشد عالی مولانا، حضرت ابوالمعانی بیدل، ابوریحان بیرونی، شیخ محمود شبستری، ابوعلی سینا بخارایی، زیب‌النسا مخفی، میرزا اسدالله غالب، حضرت امیر خسرو بلخی ثم دهلوی فرخی سیستانی و صدهای دیگر ترکی زبانان بودند که بزبان تاجکی آب حیات بشمار رفته و ستون فقرات ادبیات تاجکی را تشکیل داده‌اند و تعداد زیاد اینها بشمول صایب تبریزی به هر دو زبان ترکی و تاجکی شعر سروده‌اند و باید بدانید اشعار آبدار و ملکوتی صایب تبریزی هم به ترکی و هم بفارسی مقام ارجمند و عالی دارد.

جناب آقا. شما بجای اینکه اندرز و پند خداوندگار بلخ را بپذیرید، برعلیه آن اقدام کرده‌اید. جضرت مولانا می‌فرماید...

تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی

سلطان محمود کبیر، تیموریان عالی‌مقام ترکستان هرات و هند، سلجوقیان، ترکان عثمانی، وغیره همه ترکی زبانان بودند که ازخان نعمت آنها، زبان فارسی رونق یافته است، شهنامه فردوسی بد ربا ریک ترک معظم سروده شده است و آن ترک برای فرد وسی مستمری می‌داد تا شهنامه را تهیه کند.

مبرزا با یسنقر تیموری، نسخۀ مفقود شدۀ آنرا بد ربا رشاهرخ میرزای تیموری تکثیرکرد. و شما برای اینکه دوستی این دو ملت ترک و فارسی را با هم نزدیک بسازید برخلاف فرمودۀ مولانا جلال‌الدین بلخی رومی عمل می‌نمایید.

برای روشنی موضوع جناب آقای شجریان لطفأ به شمارۀ 726 در صفحه 14جریدۀ امید مراجعه فرمایید که دربارۀ « نقش تیموریان در تدوین دیوان خواجه حافظ نوشته اند
ما نگاهی سریع و سیال بر دیوان خواجه حافظ و جمع‌آوری و تصحیح آن در عصر تیموریان هرات می‌افکنیم. تیموریان هرات نه تنها در رواج و پخش هنرخلاقه مینا توری، تذهیب، و فن خطا طی کارهای تابانی کرده‌اند، بلکه در نقد و سره ساختن کتب ادبی و عرفا نی همت گماشته بودند، بویژه در روزگار شاهرخ میرزا که با شهزاده بایسنقر میرزا سرپرستی هنرستان هرات را به عهده داشت.

مستشرقین عقیده دارند که، هرگاه تیموریان هرات در امور هنر و کتاب دوستی مساعی
خود را صرف نمی‌کردند، این‌همه آثار شاید در برابر آماج نابودی قرار می‌گرفتند.

کار جمع‌آوری و تصحیح کتب کار آسانی نبود، با آنهم این شهزاده هنر دوست بر مبنای مقدمه‌ای که بر حماسه شهنامه نگاشته، خدمات فراموش ناشدنی در مورد نموده است. همچنین انجمنی زیر نظارت شهزاده فریدون حسین میرزا، متوفای 911 هجری‌ق، در هرات برگزار می‌شد که، منشی آن خواجه عبدالله مروارید بود. در متن مقدمه و شرفنامه ذکر رفته است که به حضور شخص شهزاده دو نسخه از دیوان خواجه حافظ از جانب سخن شناسان و کارآگاهان معروف وقت، صحیح و درست منتقدانه انتاج و سایر نسخ ازروی آن تصحیح گردیده‌اند.

درشرفنامه خواجه عبدالله و دیباچه‌هایی که در دو نسخه از دیوان خواجه حافظ، ساخته و پرداخته دوره سلطنت سلطان حسین بایقرا دیده می‌شود، جناب استاد واصف باختری یکی از بزرگان ادب دری در افغا نستان، در محفلی سخنرانی داشتند، یکی از حاضران فارسی زبان ا یرانی از وی پرسیده است که شما بسیار خوب فارسی صحبت می‌کنید، فارسی را از کی و در کجا آموخته‌ا‌ید؟ استاد واصف در پاسخ فرموده‌اند: فارسی را از مادر کلانم رابعه بلخی و پدر کلانم مولانا جلال‌الدین بلخی رومی، در زادگاه خودم بلخ آموخته‌ام. صفحه 12 شماره 713 جریده امید

همچنان در هفته‌نامه وزین ایرانیان صفحه 43 شماره 198 نیز در موضوع اشاره‌ها شده، اما بدبختانه شاید شما آنرا نخوانده باشید و یا اگر خوانده باشید، نوشته‌های‌تان چنین مفهوم می‌رسانند که دربارۀ تاریخ خصوصأ تاریخ ادبیات فارسی مطالعه ندارید، و اگر می‌داشتید با ید منصفانه می‌نگاشتید و خوانند‌ه‌ها را بر تاریکی نمی‌گذاشتید.

با آمدن اسلام در ترکستان، زبان عربی زبان مذهبی و ادبی قبول گردید چنانچه علمای بزرگ ترکستان چون امام خواجه اسمعیل بخارایی، امام ترمزی، امام ابومنصور ماتریدی، ابوعلی سینای بخارایی، ابوریحان البیرونی، عمر نسفی، قفال چاچی و صدهای دیگر تألیفات خود را بزبان عربی نوشتند، اگر قرار باشد که دانشمندان یک مملکت به یکی از زبان‌ها تألیفات می‌نماید پس آنها به آن زبان و قوم متعلق باشند، علمای بزرگ فوق‌الذکر ترکستان به زبان عربی تألیفات نموده‌اند پس ما آنها را به قرار فورمول شما یعنی آنها عرب شمرده شوند؟؟

یکی از دانشمندان محترم بنام داکتر محمد حیدر در صفحه 12شماره 700 هفته‌نا‌مه امید» دربارۀ نفوذ فارسی دری» چنین می‌نگارد: لسان دری مثل تعداد زیادی از السنه در جهان، قطعأ ما یملک فرهنگی ممثل هویت کدام مملکت و یا کدام ملت مشخص نیست، بلکه این لسان زیبا نتیجه سهم‌گیری تمام اقوام و ملل مسلمان در طول هزار سال اخیر می‌باشد، خصوصأ اقوام ترک‌نژاد آسیای مرکزی، جنوب و جنوب غربی سهم بارز داشته‌اند.

البته در خور تمجید می‌باشد که بعضی کسان که حق می‌گویند بمانند جناب داکتر، نام گرامی‌شان بخوبی یاد شود.

امیدواریم که جناب شجریان روش حق‌نویسان را بمانند دکتر محمد حیدر تعقیب نموده خود را از شر تعصب و گزافه‌گویی بدور سازند.

آقا بدانند مولانا جلال‌الدین رومی بلخی از نگاه هموطنی یا فارسی به ایران هیچ تعلقی ندارد، اما از نگاه معنوی به همه جهان ارتباط دارد.